اما می خوام برگردم
یعنی وقتی برگشتم ... دوست دارم یه تغییر بدم...توی همه چیز... حالو هوا رو عوض کنم ... هوای اینجا دیگه کهنه شده ...میخوام پنجره ها رو واز کنم ... یه کم هوای تازه بیاد تو
منتظرم باشید
شمایی که میای و شمایی که دیگه نمیای
به هر حال فرقی نمی کنه ... چون خودمم جز همین دو دسته م
حتی خودمم حالی از خودم نمی پرسم
حال و احوالمان خوب نیست .. بارانی هم نیست ... خشک خشک است ... ترک برداشته
مهم نیست
فقط اومدم یه چیز نوشته باشم
توی اخرین روز تیرماه
این روزا چه قد همه چیز یه کم بده
دلم از بس پره سر رفته
تا حالا این جور ننوشته بودم
بازم مهم نیست
فعلا
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود
زندگی ... عشق ... اسارت ... قهر و آشتی
همه بی معنا بود ... !

خط های سفید جاده را می شمارم
یک ...
صد و بیست و هشت ...
هزار و سیصد و هشتاد و هشت
از تو دور می شوم
و نزدیک تر به انتظار ... !
بازم عیدتون مبارک
به به که عجب سالیه ۸۸![]()
خوش گذشته تا اینجاش؟
خوب خدارو شکر
اومدم همین جوری یه سلامی عرض کنم به هر کی هستش و نرفته جایی (مثل خودم)
چیز خاصی که نیست اما این بار یکم متفاوت تر یه تست تمرکز جالب دارم واستون ... امتحان کنید و نتیجه شو بهم بگید (من خودمم امتحان کردم .... خودم می دونستم نابغه م ![]()
)
+ چون گفتی زودی خوب شو ... زودی هم خوب شدم... دیدی که ؟!![]()
![]()
+ به قول یه بنده خدا ... بی معرفتاش کجاااان؟!
+ بدجور فکرم مشغوله ... میترسم موهام سفید شه یوهو ... نمی تونم از پسش بر بیام ![]()

از جای خاصی شروع نمی کنم ... کمتر از یک ساعت تا لحظه ی سال تحویل مونده ... فکر کنم تا الان دیگه همه سفره هاشونو پهن کردن و ۷ تا سین رو هم توش چیدن ... از ته دل براتون ارزوی خوشی و شادی تو سال جدید می کنم ... امیدوارم به هر هدفی که دارید توی این سال برسید ...
سال ۸۸ از نظر من دو تا عدد قشنگ داره ... من که هنوز نیومده این سالو دوست دارم ... آرزو می کنم تو سال جدید همه به آرزوهای قشنگشون برسن ... خودمم برسم ...
بازم ارزوی موفقیت می کنم براتون
سال نو مبارک ![]()

اومدم که اگه بشه از نو شروع کنم ... اخه امروز تولد وبلاگمه ... وارد ۴ سالگی شد ... باور کنید خودم باورم نمیشه ۳ سال گذشت ... انگاری همین دیروز بود من اصن نمی دونستم وبلاگ چیه و تازه ساخته بودم اینجا رو ... اون موقع ها مثلا داستان خودمو می ذاشتم ولی بعدها که رفته رفته پیشرفت کردم شد یه چیزای دیگه![]()
۹ اسفند هم تولد عسلی آجیم بود اونم ۳ سالش تموم شد و وارد ۴ سالگی شد ولی ماشالا زبون داره ۴ برابر من ... عسلی جونم تولد مبارک ... ![]()
۱ بهمن هم تولد وبلاگ یه عزیز بود که الان دیگه خیلی دیر شده واسه تبرک گفتن (البته به خودش گفتم)
خلاصه اینکه امروز تولد وبلاگمه و منم کمی تا قسمتی جدی خوشحالم ...
+ تولدت مبارک وبلاگ جونم
+ ببین کادوشو ازت می گیرما ... فکر نکنی همین جوری می گذرما![]()
+ مریم (دختر خاله)منتظرتمااا ... اگه دبه در بیاری من می دونمو تو !
+ آجی مریم (کوچه باغ یادها) چرا خبری ازت نیست؟ نگرانتما ...
+ داداش محمد واقعا شرمنده به خاطر اینهمه تاخیر ... تو این مدت فقط تو بودی که همیشه بهم سر می زدی
+ دیگه برین به سلامت تا بعد ...
اضافیه: اجی سحر شرمنده...تو هم خیلی تو این مدت سراغ منو گرفتی ولی من بی معرفتی کردم...مرسی گلم

همه ی روزهای نرفته
همین امروز است
همه ی روزهای رفته هم
شب که بیاید
شب مجبور است
تمام شکوفه های روشن شبتاب را
باور کند
حالا آوازی بخوان
می دانم این بادهای گرسنه
از چیدن بی هنگام نی زارها آمده اند
اما سرت را که بالا بگیری
یک آسمان مروارید پرکنده آن بالاست
مهم نیست
آفتاب غایب باشد
رد پای کم رنگ همین پرنده تا پشت کوه
یعنی خیلی چیزها
چراغ را بالاتر بگیر !
یه چند وقتی نبودم
یه چند وقتی حالم خوش نبود
یه چند وقتی اینجا رو دوست نداشتم
یه چند وقتی فقط با مشکلات تنها بودم
یه چند وقتی همه چیز به هم ریخت
یه چند وقتی با خودم کلنجار رفتم
یه چند وقتی ...
خلاصه الان اینجام ... ولی معلوم نیست تا کی باشم ... یا بازم باشم ... ؟
چند روز دیگه تولد اینجاس ... یعنی این خونه ای که ساختمو و کلی خاطره دارم ازش .. این خونه ای که با
وجود اینکه خیلی برام عزیزه ولی دیگه مثل قبل نیست ... ۱۶ اسفند اگه شد دوباره اپ می کنم
چیز خاصی واسه گفتن ندارم ... فقط اومدم یه یادی از اینجا کنم ... اون تیکه ای که تو آپ قبلیم گذاشتم بی منظوره ... فقط ازش خوشم اومد ... همین.
خوش باشین تو این روزا ...
حالا که رفته ای
این روزها دلتنگم
دلتنگم که رفته اند
آن روزها ...
حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان !
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است .
اما تو لا اقل ... گاهی ...هراز گاهی
ببین انعکاس خواب رویا
شبیه خواب شقایق نیست؟!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده بی پنجره بی در بی دیوار ...
هی بخند !
نه ...
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و احتمال
از نو برایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور نکن !
(سید علی صالحی)

یک دانگ از ستاره ی بی سامان
به همین اشاره ی روشن بسنده می کنم !
دو دانگ از من و ...
یک دانگ از کرامت کوهستان
با همین شکوه شیرین
از وسوسه های کوچک عبور می کنم !
دو دانگ از من و ...
یک دانگ از هوای بهاران
با شاخه ای گل شب بو
به خانه بر می گردم
شکوفه های سر ریز نگاهت
امانم نمی دهند
چه عطر تازه ای دارند
دانگ در دانگ
شکوفه های سر ریز نگاهت !
(محمد رضا عبدالملکیان)

+ من برگشتم ... واسه دل خودم ... برگشتم واسه نوشتن ... برگشتم ...با اینکه جز چند نفر کسی نفهمید من رفته بودم و در اینجا رو واسه شاید " همیشه تخته کرده بودم ... دلم نیومد بعد از ۳ سال اینجا رو ببندم ... من با این اسم زندگی کردم "گندم" ... نمی تونم تنهاش بزارم ... فقط بعضی وقتا استراحت می کنم ... یه استراحت کوچیک ... که دلمم واسه ی گندم تنگ نشه ... من اومدم ... اما نه مثل قبل ... شاید یه جور دیگه ... با یه حال و هوای دیگه ... فقط من اومدم !

حالا که آمده ای
من هم همین را می گویم
میان من و تو فاصله ای نیست
میان من و تو تنها پرنده ای ست
که دو آشیانه دارد
*
حالا که آمده ای
قبول کن
جاده ها به جایی نمی رسند
این بار از مسیر رودخانه می رویم
*
حالا که آمده ای
چترت را ببند
در ایوان این خانه
جز مهربانی نمی بارد
*
حالا که آمده ای
من هم موافقم
در امتحان بعدی
ورقه هایمان را سفید می دهیم
سفیدِ سفید
مثل برف
*
حالا که آمده ای
دوباره این سوال را از هم می پرسیم
مگر ما برای ماهی ها چکار کرده ایم
که این همه قلاب می اندازیم
در آب؟!
*
حالا که آمده ای
می گویم چه ماجرای قشنگی است
کبوتر ها دانه هایشان را در زمین می خورند و
امتحانشان را در آسمان پس میدهند
*
حالا که آمده ای
هردو همین حرف را می زنیم
مرزها را ما نکشیده ایم
ما فقط برای سربازان گریه کرده ایم
*
حالا که آمده ای
کنارم بنشین
بخند
دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست...
(محمد رضا عبدالملکیان )
+چه قدر فراموش شدم اینجا !
مهربانی را بیاموزیم
فرصت آیینه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
آشناتر شد
سایبان از بید مجنون٬
روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران٬یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی است
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی
می شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود با فرصت آیینه ها آمیخت
با نگاهی
با نفس های نگاهی
می شود سرشار از رازی بهاری شد
جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را!؟
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم!؟
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آمیخت
می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد
می شود کیفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد
من بهار دیگری را دوست می دارم
جای من خالی است
جای من در میز سوم٬در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکب ها
جای من در چشم های دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بیست
جای من در زندگی خالی است
می شود برگشت
اشتیاق چشم هایم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می شود پرسید
چشم ها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بیاموزیم
(محمد رضا عبدالملکیان)
این شروع کردن اولش خیلی سخته ... ولی خوب الان شروع کردم دیگه
... روزا داره تا حدودی خوب پیش میره و منم ازشون راضیم ... درسا هم همین طور ... راستش مدرسه خیلی خوش می گذره ... هم درسمونو می خونیم هم کلی شیطنت و خنده ...
دبیرای خیلی خوبی هم داریم ولی چون امتحان نهایی داریم امسال یه ذره سخت می گیرن ... حالا چه جدیداشون چه پارسالیا![]()
چند وقت پیش داشتم پیش خودم فکر می کردم که کودوم سالای تحصیلیمو بیشتر از همه دوست دارم ...![]()
از دبستان شروع کردم ... خوب اونموقع بچه بودم و کلی هم شیطونی می کردم (نه که حالا خیلی فرق کردم ) ... تا حدی که که ناظممون به مامانم گفته بود اگه یه ذره این شیطونی هاشو کمتر کنه من سر صف بهش جایزه می دم.. اونموقع هم کلاس چهارم بودم ... منم واسه خاطر جایزه یه چند روزی خودمو گرفتمو و بالاخره هم جایزه رو گرفتم![]()
![]()
دوره ی راهنمایی هم ... سال دوم و سوم هم خوب بود ولی عالی نبود .. تقریبا معمولیه رو به خوب پیش میرفت![]()
اما دبیرستان ...
سال اولو که اصلا دلم نمی خواد بهش فکر کنم ... انقد بد بود ... انقد بد بود که نگو ... خیلی خاطره های بدی ازش دارم![]()
اما سال دوم خیلی خوب بود ... تعدادمون توی کلاس خیلی کم بود بچه های باحالی (باهال) هم بودیم به خاطر همینم هممون با هم صمیمی بودیم و کلی خوش می گذشت
... اونم گذروندم و رسیدم به امسال که فکر کنم بهترین سال تحصیلیم بشه (ایشالا)![]()
خوب حالا از بحث مدرسه و درست بیام بیرون ... راستش نشستم پای کامپیوتر دیدم کامنت دونیم متروکه شده خیلی وقت هم هست که آپ نکردم ... گفتم ایندفه شعر نمی زارم ... هر چی تو ذهنم بودو می نویسم و یه جورایی این پستو خاطره نویسی می کنم ...
دیروز می خواستم برم سینما یه نمایش ببینم ... به هر کی زنگ زدم گفت نمی تونم بیام ... به زری زنگ زدم گفت خوابم بابا اصن جون ندارم پاشم ... به ساغر زنگ زدم گفت امروز کلاس دف دارم استادم گفته اگه این جلسه نیای خیلی عقب میوفتی ... به سرنا گفتم اونم یه بهونه دیگه آورد و گفت نمی تونم .. فقط فیروزه می تونست بیاد که شمارشم نداشتم ... خلاصه به هزار زور و زحمت مامانو راضی کردم که اون باهام بیاد ... اخه تنهایی می رفتم اصن خوب نبود ... با کی حرف می زدم اونوقت؟
خلاصه رفتیم وخوش گذشت و اینا![]()
راستی من سایت این شکلکارو گم کردم هر کی داره بی زحمت واسم بزاره(اون سری از شیما گرفتم ... شیما اگه میشه واسم بزارش)![]()
خوب این بار خیلی نوشتم ... برم دیگه ... پس فعلا دوستای گلم![]()
در هر ستاره ای گل سرخ های کوچکی لبخند می زنند
در هر ستاره ای دلی است که تپش باران را نه آن که ببیند...حس می کند
در آرزوی هر ستاره ای سیاره ای است که می چرخد و می چرخد و می ماند
دست های هر ستاره ای خورشیدی است که می تابد و می تابد و می آید
ستاره ها چشمک می زنند ... گل ها سرخ می شوند
آسمان شرم می کند و افق غمگین و خونین باقی می ماند تا تو ... !
چشمک های گاه و بی گاه می گویند
کسی از آن بالا ماه را ... لبخند را ... تپش باران را
و همه ی آرزوهای مرا میبیند و می فهمد
من نمی دانم ستاره ام کجاست
ولی
خورشید پشت ابری همین نزدیکی ست !
+ سلام به دوستای گلم ... این چند وقته خیلی ضد حال خوردم از این نتو مشکلاتش ولی خوب بالاخره درست شد اگه باز خراب نشه .... مدرسه هم فعلا داره خوب پیش میره خدا کنه تا اخرش خوب باشه ... هشتم مهر تولد یه عزیز بود ... اون موقع نشد بیام از اینجا هم بهش تبریک بگم ولی با یه خورده تاخیر الان اومدم ... عزیزم تولد ۲۲ سالگیت مبارک ...ایشالا همیشه خوشبخت باشی و به همه ی آرزوهای شیرینت برسی![]()
فرقی نمی کند!
انسان به سایه ی درخت عادت می کند
به آتش نه.
اما
آن قدرها هم که گمان می کنی بد نیست
بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد
پله های آسمان خراش هارا فراموش کنی
بنشینی کنار خیابان و
از پله های خودت پایین بروی
پله
پله
پله
آن قدر که می بینی
کسانی نشسته اند
بعضی ها گریه می کنند
بعضی ها آواز می خوانند و...
ناگهان کسی را می بینی
که می شناسیش
شاید هم نمی شناسیش
اما...
این لبخند آمده بر لبانت را...
تنها دو سطر دیگر بر ندار:
در بهشت گاهی
در جهنم همیشه
به خدا می رسی... !
(گروس عبدالملکیان)
+سال تحصیلی جدید هم که شروع شد و منم که خیلی خوشحال
ما هم که رفتیم سوم و همچین یه ذره دیگه بزرگتر شدیم
خیلی هم دلم واسه مدرسه ها تنگ شده بود ... ولی عجب دبیرایی امسال داریما
راستی تبریک می گم باز شدن مدرسه ها رو![]()
به همین گونه شعر می نویسم
مدادم را در دستم مي گيرم
و مي نويسم باران.
ديگر پروانه و باد خود مي دانند پاييز است يا بهار
من تنها گاه گاهی خورشیدی از گوشه ی چشمم به جانب شان می فرستم
و اگر توفاني برخيزد و آب ها و برگ هاي سياه را با خود ببرد، با من نيست
به همان گونه كه اكنون گل سرخي بر يقه ي پيراهن تان روييده ست.
(شمس لنگرودی)

+شهادت حضرت علی رو به همه ی مسلمون های جهان تسلیت می گم و امیدوارم همه بتونیم از این ماه و شب های قدر نهایت استفاده رو ببریم .
نه دايرهاي
در دفتر نقاشيِ دخترک
زمين
سرياست جدا شده از تن
چرخ ميخورد ميان هوا
ما چون فکرهاي معلق ميريزيم
چون سطرهايي مبهم
بر دستهاي يک شاعر
و سکوتي طولاني
در گلوي سنگي قبرستان
ميريزيم
زرد بر پاييز و
سبز که هر چه ميگردد
جايي براي نشستن پيدا نميکند
ميريزيم
چون چاي در فنجان ناصرالدينشاه و
قطرههاي خون در حمام فين
ميريزيم
ريز
ريز
ريز
چون برف
که هرگز هيچکس ندانست
تکههاي خودکشيِ يک ابر است
ميريزيم
مثل بمب روي خاک
مثل خاک روي تو
ميافتيم
اين سيب هم براي تو دخترک!
دوباره فکر کن
نيوتون
هرگز آنچه را که بايد
کشف نکرد !!
(گروس عبدالملکیان)
سلام
بازم سلام
منم بالاخره بعد از يك ماه و چند روز برگشتم ... خداييش تو اين چند وقته خيلي دلم واستون تنگ شده بود
تو اين مدت چند نفر بودن كه با وجود اينكه من بهشون سر نمي زدم اونا مي يومدن اينجا كه منو خيلي خوشحال كرد
محدثه ي عزيز :با وجود اينكه زياد حرف نمي زد ولي با يه شكلك وجودشو توي وبلاگم به ثبت مي رسوند
داداش محمد : داداش خيلي ازت ممنونم تو اين مدت تو بيشتر از همه اومدي اينجا كه همون چند باري كه اومدم نت واسه كامنتاي تو بود
داداش روح الله: با وجود گرفتاري هاي خودت بازم ممنونم كه فراموشم نكردي و اومدي
بچه مثبت (فاطمه جون) :ابجي جون از تو هم ممنونم كه ميومدي ببيني من برگشتم يا نه ... دعام كن اجي
لانسلوت: از شما هم ممنونم كه با جمله ها و شعر ها و داستان هاي كوتاهت تو اين مدت يادي از من مي كردي
يه مسافرت رفته بودم كه از اولش قرار نبود مسافرت باشه ولي خوب شد ...
شيراز ... اصفهان ... چند تا از مناطق تفريحي استان چهار محال ... جاهايي بود كه من تو اين سفر رفتم ... ابجي مريم و داداش محمد مي گفتن تمام خاطرات اين سفرتو بنويس...ولي من اين يك ماه مسافرتو چه جوري بنويسم؟ تازه حوصله ي تايپشم ندارم ... پس بهتره ننويسم ولي جاي همتون خالي
نمي دونم چرا اينجوري شدم ... خودم حس مي كنم ديگه مثل قبل نيستم ... قبلا وقتي وارد اين وبلاگ مي شدم يه جورايي يه شيطوني ميومد تو وجودم ... انگار بچه بازيام گل مي كرد ... كامنتاي شما رو كه ميديدم و شوخي هاتونو كلي حرف ميومد تو ذهنم كه بيام سر به سرتون بزارم ... 10-20 تا كامنت مي ذاشتم با كلي شوخي و خنده ... ولي الان ديگه اونجور نيستم ... حس مي كنم ديگه نمي تونم مثل قبل بچه بازي در بيارم ... دوست دارم همه ي حرفامو تو يه كامنت بنويسم و بدون شكلك و شوخي ... خيلي سعي مي كنم باز مسخره بازي در بيارم و با هاتون كل بندازم ولي هر چي هم بنويسم مثل قبل نمي شه ... يه جورايي احساس مي كنم دوست دارم خانمانه تر بنويسم ... خنده هاي هميشگيم كه همه بهم مي گفتن انقد به زور نخند شده يه لبخند اونم واسه هر چيزي نه ... بيشتر دوست دارم تو اتاقم باشم و بنويسم ... اينروزا زياد با كسي حرف نمي زنم ... نمي دونم چم شده ... چند بار يه وبلاگ ديگه زدم بدون اسم و نشونه م ببينم اونجا كه هيشكي منو نمي شناسه مي تونم هر چيزي هر شوخي دلم مي خواد بكنم؟ ديدم نه ... با وجود نا شناس بودنم بازم نمي تونستم ... دلم مي خواد سنگين تر بنويسم ... نمي دونم الانم خوبه يا قبلانم ... بچه ها اينا نشونه ي چيه؟
+ واي كه اينجا هوا چه قد گرمه و ما به غير از تحمل چاره اي نداريم(البته بهتر شده ها)
+خيلي ذوق دارم واسه باز شدن مدرسه ها و دوباره هر روز صبح بيدار شدن و رفتن سر كلا س و شيطوني ها و ...
+باران می خواهم ... بي هيچ تحمل ... هوا مي خواهم ... بي هيچ كتمان ... در اين هواي باراني ... تو را مي خواهم ... بي هيچ تحمل كتمان !
دیدم مرداد داره تموم می شه من هیچ آرشیوی ازش نداشته باشم حیفه به خاطر همین با اینکه نمی تونستم بیام یه وقت خالی پیدا کردمو اومدم فقط یه مطلب بنویسم که واسه این ماه هم ارشیو داشته باشم
بازم منتظرم باشیدا![]()
همین روزا میام
مرسی و فعلا ![]()
اضافیه: قابل توجه دوستان: من برگشتم ولی فعلا حس آپ کردن ندارم ...
اومدم بگم که من تا یه مدت نا معلوم دیگه نیستم
خودم خیلی ناراحتم ... ولی موقعیتم اینو می گه که دیگه نمی تونی بیای نت ... شاید ۱۰ روز ... شاید ۲۰ روز ... شایدم یک ماه نباشم ... ولی بالاخره می یام
امیدوارم تو این مدتی که من نیستم بیاین و به من سر بزنین ... یا حتی اگه نیومدین منو یادتون نره
اینم بدونید که منم هیچ وقت شما رو یادم نمی ره
شاید اگه غیبتم خیلی طولانی شد به یه دوست بگم که اینجا رو آپ کنه ... پس شما هم همراهی کنید
اگه شد گاهی می یام یه سر می زنم و کامنتامو چک می کنم
دلم براتون تنگ می شه
به امید دیدار دوباره تون 



روز مادر يعني بهانه در اغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود
روز مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد
روز مادر يعني به تعداد ارامش همه خوابهاي کودکانه تو
روز مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن...
+ اینم یه روز دیگه از روزای بزرگ خدا ... یه روز که هیچ وقت فراموش نمی شه و واسه ی ما یه روز مقدسه
... می خواستم یه تبریک به مامان خودم و همه ی مامانای خوب دنیا بگم
... مامانم روزت مبارک
... امیدوارم همیشه سالم باشی و سایه ت بالای سر بچه هات باشه ... بهشت هم که مطمئن باش زیر پاته
+ یه حرف درگوشی
:خیلی دلم برات تنگ شده
شاخه چندين بار اين کار را درد منشانه و با غرور خاصي تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت مي برد.
برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت مي کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد آن را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد. وقتي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتي که داشت از شاخه جدا شد و بر روي زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد بي درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد .
ناگهان صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت: اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه ي حياتت من بودم.
+ شاید اگه شاخه مثل ادم عقل داشت و کار باغبون رو درک می کرد که به خاطر اون برگ سبز اونو قطع نکرده دیگه کاری به کار اون برگ نداشت ... امیدوارم هیچ کودوم از ما اینجور نباشیم ... کسانی رو که دو رو برمون هستن و از خودمون نرنجونیم و اونا رو کنار نزنیم ... چون واقعا ادم به تنهایی نمی تونه زندگی کنه

فعلا که دارم اینجوری می نویسم ببینم تا کی ادامه پیدا می کنه حالا 
امروز اخرین امتحانمو دادمو تموم شد... 
داشتم می رفتم
که مدیرمون گفت وایسا ... وبلاگت تو استان هم اول شده 
من ـــ خانم تو شهرستان اول شده بود که
مدیر ـــ الان زنگ زدن که استان هم اول شدی 
من ـــ 
مدیر ـــ حالا برو به خانم ص بگو بیاد لیست مسابقات انفرادی رو بیاره اگه هم نبود خودت بمون تو مدرسه تا بیام 
منم رفتم دنبالش ولی نبود به ناچار موندم تو مدرسه زهرا هم نذاشتم بره که بمونه پیشم بعد با هم بریم تو این گرما 
یه نیم ساعت موندم ولی خبری نشد دوباره رفتم پیش مدیر گفتم برم یا نه حالا گفت باشه برو فردا بهت زنگ می زنم
خلاصه ما هم رفتیم دیگه ... به پیشنهاد زهرا به دلیل گرمای زیاد اینجا دو تا بستنی هم گرفتیم
(اون سری واسه اول شدن تو شهرستان یه جشن حسابی هم واسمون گرفته بودند )

هی می گید اپ کن 
اخه من چی اپ کنم؟
تازه امتحانام تموم شده و یه ذره فکرم ازاد تر شده.تازه هنوزم تموم تموم نشده یه امتحان تاریخ ادبیات مونده که قرار بود سومین امتحانمون باشه ولی عقب افتاد واسه ۱۶ خرداد.از ۱۶ خردادم واسه این روزا افتاد ۲۰ خرداد. 
اگه هم بخوام خاطره نویسی کنم تابستون هنوز کاملا شروع نشده که ماجراها شروع بشه
.اتفاق خاصی که قابل گفتن هم باشه نمی افته فعلا جز اینکه داره می گذره و تحمل می کنیم
خوب...محدثه يه سري رو به يه بازي دعوت كرده كه منم جزشون بودم...
تا حالاش كه تو هيچ بازي شركت نكردم....فقط فكر كنم 1سال پيش بود تو يه بازي شركت كردم
بازي از اين قراره كه ۱۰ تا چيزي كه دوست داري و ۱۰ تا چيزي كه ازشون متنفري رو بنويسي
خوب حالا من مي نويسم ولي قول نمي دم ۱۰ تا بشه...مي نويسم ببينم چند تا مي شه
*اون چیزایی که دوست دارم 
۱. اینو که جون تو نمی شه بگم 
2. مامانمو اجي عسلم و کلا خونواده م
(اجيم كه قبلا معرف حضورتون بوده عكسشم گذاشتم واستون)
3.مریم - دختر خاله (به دليل اينكه سوتفاهم پيش اومده بود براي بعضي ها اسم كاملشو گذاشتم) 
4. شعر و رمان نوشتن (نمی دونم چرا دیگه دستو دلم به داستان نوشتن نمی ره . یکی از داستانامو بعد از دو سال هنوز بهش دست نزدم که تمومش کنم با اینکه فکرشو دارم و موضوعش هنوز یادمه )
۵. بارون
(اگه تمام طول سال یک روز در میون بارون ملایم بیاد من خسته نمی شم و بازم دوست دارم زیر بارون خیس بشم .نمی دونم...ولی هم با شنیدن اسمش هم با دیدنش یه جور حس ازاد بودن از همه چیز یه جور سبک بودن و ارامش بهم دست می ده)
۶. دبیرستان
(خیلی دوسش دارم ولی از طرفی هم دوست دارم همین جوری ادامه داشته باشه هم اینکه تموم بشه )
۷. درخت انجیر و حیاط با صفای خونه ی مامان بزرگ که الان دیگه وجود نداره و باید فقط حسرتشو بخورمو به یاد گذشته ها باشم که چه قد روش یادگاری نوشته بودیم با دختر خاله ها
۸. عروسک
(دلم می خواد همه ی اتاقم پر از عروسک باشه هیچ وقت ازشون خسته نمی شم)
۹. شعرای سهراب
(همیشه شعراشو دوست داشتم و دوست دارم همیشه هم کتابش دم دستمه و روزی یک بار حداقل می خونم)
۱۰. سفر کردن 
*حالا چیزایی که ازشون متنفرم
۱. فوتبال 
۲. دروغ گفتن و دو رویی رو به شدت... که همه ازش متنفرن
۳. صبح اول صبح با صدای زنگ یه مزاحم بیدار بشم
(با تو نیستما)
۴. تنبلی و بی نظمی بعضی افراد که باعث می شه من به شدت کفرم در بیاد
۵. قهر بودن الکی 
۶. غروبای جمعه
۷. مغزم error داد بابا تا همین جا دیگه کافیه
باید یه سری دعوتی هم داشته باشیم.خوب من نمی دونم کیارو دعوت کنم ولی هر کی دوست داشت می تونه شرکت کنه از طرف من همه تون دعوتید هر کی هم نخواست تو وبلاگش انجام بده می تونه توی کامنتا انجام بده
خوب دیگه من رفع زحمت کنم
تاریخ اپ بعدی با خداست ...خودتون که دیگه اشنایی دارید با اپ کردن این وبلاگ ؟!
با ذره ای خوبی
و
ذره ای بدی
و
سرشتی پاک
و
مشتی گل
و
نور
با رویشی از غرور
و حوضچه ای از
سبزینه های خیال
به دنیا آمدم
+
یه سلام بعد از تقریبا یه غیبت طولانی
تا حالا اینقد بین اپام فاصله نیوفتاده بود...ولی خوب مشکلات همین جور دست به دست هم می دادن که نتونم اپ کنم....ولی بالاخره واسه روز تولدم عزممو جزم کردمو اومدم که اپ کنم...امروز تولدمه
...یه ذره بزرگتر شدم
۱۶سالم تموم شدو وارد ۱۷ سالگی شدم...به پیروی از یه نفر هر کی ازم پرسید چند سالته می گم ۱۷ ... چون اون می گه وقتی ادم وارد یه سنی شد دیگه اون سنشه...منم تصمیم گرفتم بگم که ۱۷ سالم شده... واسه تولد وبلاگم یه نمه فضا غمیگن بود... ولی واسه تولد خودم گفتم یه ذره همچین یه ذره شادش کنم
......یه کیک هم واستون گذاشتم که خودتون زحمت تموم کردنشو بکشید... خلاصه اینکه تولد ما هم رسید
ديروز كه با نیلو حرف مي زدم گفتم توي مسابقه ي وبلاگ نويسي شركت كردمو توي شهرستان اول شدم...گفت پس چرا تو وبلاگ ننوشتي؟گفتم خاطره نويسي نمي كنم اخه...ولي حالا به خاطر نيلو جون مي گم كه توي مسابقه ي وبلاگ نويسي با موضوع اتحاد ملي و انسجام اسلامي اول شدم 
یه تبریک به خودم بگمو مرخص شم....گندم خانوم ۱۷ ساله...تولدت مبارک
+اهنگ وبلاگم چطوره؟

اضافیه: خواستم اپ کنم ولی نشد ... امتحانای من شروع شده و نمی تونم بیام دیگه... پس مجبورید تا یه مدت این تولد منو تحمل کنید...موفق باشید همتون ...فعلا

حالا
حرف و
حدیث و
فاصله حتی ...
بماند برای روزی که نبودی ... !
اینک ...
به سلام و
لبخند و
وعده ی دیدار ...
دل خوش می کنم
اصلا مرا چه به دلواپسی ؟
روزهای نیامده و
من ...
من به همین
نگاه ساده
نگاه پر علاقه و مهربان ...
سجده می کنم !
+ سادگی رادوست دارم چون با صداقت است هیچ دروغی در آن وجود ندارد مانند کودکی است که با چشمان معصومش به همه نگاه می کند وبا معصومیتش هزاران حرف به دنیا می زند.
+ زندگی را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترین قله ها رسیدی، لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند.
اضافیه : بازم سلام دوستای گلم... من برگشتم...ولی فعلا اماده ی اپ نیستم...فعلا این اضافیه رو داشته باشید تا بعد

و کسی گفت بهار است
و من با شبنم روی یک برگ گل یاس نوشتم:
کاش آن بهاری که همه می گویند
بی خبر می آمد
شاید آن وقت ز شوقش
همه گل می دادیم...!
+ ملاصدرا مي گويد: خداوند بي نهايت است و لامکان و بي زمان اما به قدر فهم تو کوچک مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو کارگشا مي شود.
+ دیگه به این "به اضافه های قرمز" معتاد شدم !
اضافیه : جناب نا شناس : لطفا خودتونو معرفی کنید وگرنه هیچ جوابی نمی گیرید.

سلام به همه ی دوستای گلم
الان داشتم سفره ی هفت سینو اماده می کردم...اومدم کامنتامو چک کنم که حیفم اومد اپ نکنم...چون اگه الان اینجا رو اپ نمی کردم معلوم نبود دیگه کی می تونستم بیام بنویسم....ولی خوب سعی می کنم بعد از این اپ زودی دوباره یه چیز بزارم....چیز خاصی نمی خواستم بگم...اومدم فقط به رسمو رسومات عمل کنمو عیدو به همه ی دوستام تبریک بگم.
نمی دونم سال ۸۶ واسه شما چه جوری بود...واسه هر کی خوب بوده(خودمم هستم
)که خوش به حالش ایشالا سال بعدی و همین طور سالای بعدشم واسش خوب باشه....واسه هر کی هم بد بوده...خوب امیدوارم تموم خاطرات بدش از یادش بره و این سال جدید واسش بهترین سال باشه تا تلافی تموم غمو غصه هاش بشه...(واقعا اگه خدا فراموشی رو به انسان نداده بود چی می شد؟
)
سال نو مبارک و عیدتون قشنگ
+برای این اپ به هیچ کسی خبر ندادم....پس گله نکنید...اگه هم براتون زحمتی نیست منو تو لیست وبلاگ های دوستان بزارید تا هر وقت اپ کردم با خبر بشید...چون واقعا خبر دادن به تک تکتون برام سخته...از همتون ممنونم

خيلي وقت ها ، سکوت از هر کلامي گويا تر است.
بي آنکه بخواهم چيزي بگويم، ناراحت شوم ، يا حتي واکنشي نشان دهم.
سکوت مي کنم...
سکوت من بازگو کننده خيلي از احساساتم، نمي گويم که هست ولي بايد باشد
وقتي که کلامي در خور گفتن نمي يابم...
+ وبلاگم دو ساله شد....امروز تولدشه....تولدش مبارک
اضافیه: قالب موقتیه...
به سرزمین یاسها قدم می گذارم
به آنجا که آرزوهایم جان دوباره می گیرند
به جایی که احساس پاک و لطیفم تنهایی و غربت را از من بگیرد
کوچه ی سرزمین یاسها هنوز هم صدای پای آمدن مرا حس می کنند
کاهش فاصله ها هم مرا تحمل می کنند
+ ولنتاین مبارک
اضافیه۱: اهنگ وبلاگو عوض کردم....خیلی وقت پیش همینو گذاشته بودمو برداشته بودم ولی یهو باز دلم هوای این اهنگو کرد...فعلا تا یه مدت این اهنگ وبمه
اضافیه ۲: ابجی گلم...عسل جونم...۹ اسفند تولد دو سالگیت مبارک عزیز دلم...ایشالا همیشه سالم باشی و خوشبخت زندگی کنی....ولی گاهی اوقات خیلی منو حرص می دیا....اما اشکالی نداره...چون خیلی دوستت دارم...هم تو رو هم شیرین کاری ها تو

مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی
دلش از دوری تو دلگیر است...
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش این است
زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد
یک نفر هست که دنیایش را
همه هستی و رویایش را
به شکوفایی احساس تو، پیوند زده...
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور
پر احساس و خیال است و سرور
مهربانم! این بار، یاد قلبت باشد
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد...
ای صمیمی ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می ایی
دیدنت حتی از دور
اب بر اتش دل می پاشد
انقدر تشنه ی دیدار توام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من به نگاهی از دور
طفلکی می سازد
ای قدیمی ای خوب
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پر گل باد
اضافیه:دوستان من امتحانای ترم اولم از پس فردا یعنی ۲۸ اذر شروع می شه و دیگه نمی تونم بیام بهتون سر بزنم....اگه هم بیام خیلی کم می یام.....پس عذر خواهی می کنمو وقتی امتحانام تموم شد تلافی می کنم ولی شما منو یادتون نره هااااااا.....فعلا

مرا به صلابه ی عاشقی کشیدند و بر بالای صلیبم رهایم کردند
از این بالا چقدر آدمها کوچکند.
کاش می توانستم بالاتر بروم
انقدر که هیچکس را نبینم.
اینجا چقدر احساس نزدیکی میکنم با خدا...
+ هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که خدا هنوز از انسان نومید نیست.
+ با اینکه یه ذره دیره ولی ... مریم تولدت مبارک
سلام به همه....
نمی دونم واسه شما پیش اومده که بریدو دوستای اینترنتی تونو از نزدیک ببینید یا نه؟
چهارشنبه بود...توی خونه بودم که محدثه جون اس ام اس زد و گفت که امروز می تونی بیای همدیگرو ببینیم؟
زنگ زدم بهش داشتیم جای قرارو مشخص می کردیم هی من می گفتم اره همون پارکه که فلان چیزو داره اون جوریه و اینا اونم مشخصات یه پارکو می گفت که اونجا قرار بزاریم...خلاصه بعد از کلی نشونی و علومت دادن اخرش فهمیدیم دوتامون داشتیم یه پارکو می گفتیم و نمی دونستیم.
خلاصه قرارمون واسه ساعت 5:30 بعد از ظهر شدو ومحدثه گفت قبل از اینکه بیام بهت زنگ می زنم...
بالاخره اون ساعت رسیدو محدثه زنگ زد و منم یه ماشین گرفتمو رفتم...تو راه که تو ماشین بودم پشت چراغ قرمز که بودیم از این پلیس کوچولو ها ایستاده بودند کنار خیابونوبه ماشینا تذکر می دادند...اینقده ناز بودند...لباس پلیس پوشیده بودند.
از اونجا که رد شدیم رسیدم در پارک پیاده شدمو رفتم تو پارک...زیاد شلوغ نبود ولی تا دلت بخواد همون روز سرباز اومده بود تو پارک و عکس می گرفتن...تا چشم کار می کرد فقط سرباز بود همین جوری راه می رفتمو دنبال محدثه می گشتم...زنگ زدم بهش که گفت الان می یادش...منم نشستم رو یه سکو تا بیاد.
تقریبا 5 دقیقه بعد اومد بلند شدمو با هم یه ذره راه رفتیمو صحبت کردیم...بعدش از پارک اومدیم بیرونو رفتیم کنار دریا...اونجا خیلی شلوغ بود روی یه نیمکت روبه روی دریا نشستیم....همون موقع بهار زنگ زد به محدثه و وقتی فهمید منم اونجام خواست که بامن حرف بزنه ...با بهار هم حرف زدمو گوشی رو دادم به محدثه...قرار شد که محدثه همون موقع خودشو بندازه تو دریا که از این کار منصرف شد ولی بهش قول دادم دفه ی دیگه که همدیگرو می بینیم حتما شاهد خود کشیش باشم اگه هم نخواست این کارو بکنه خودم هلش بدم تو دریا... .
خلاصه کلی با هم حرف زدیم...اون از خودش می گفت منم از خودم می گفتم...به پیشنهاد محدثه رفتیمو از کافی شاپی که پشتمون بود بستنی گرفتیم ...بیرون توی هوای ازاد پشت یه میز نشستیم و شروع به خوردن کردیم اونجا هم اینقد سرمون به حرف زدن گرم بود که بستنی ها اب می شد و ما هم هراز گاهی یه قاشق ازش می خوردیم...بعدش بلند شدیم و رفتیم.
تو راه باز با هم یه ذره صحبت کردیم و بعدشم از هم خدافظی کردیمو رفتیم.
خوب دیگه قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید...خوابتون نبرد؟
اینم از اپ این دفه ....
فعلا

خواستم فقط بگم که عکس هیچ ربطی به مطلبم نداره ولی چون خوشم اومد
گذاشتمش
دیگه به بزرگی خودتون ببخشید و ایراد نگیرید

پاییز فصل زیبای هزاران چهره
فصل بیداری احساس زمان و
شکوفایی عشق
از چشم دل رهگذران عاشق
که حتی به وجود زردش می بالند
و صادقانه دل می سپارند
به صدای سرد باران در کوچه دلتنگی ها
چه کسی می گوید
فصل غم و اندوه وجدایی است پاییز
چه کسی می گوید
رویش برگ عریانی به اندام درخت
فلسفه اغاز را می برد زیر سوال
اما دل من می گوید
حتی در باغ نه چندان سر سبز هم
می توان خاطره را احیاء کرد
می توان از نسیم سردش شادی را احساس کرد
چون به گمانم بی شک
پاییز بهاری است که عاشق شده است
سلام...!
اولش کلی فکر کردم که سلامو چه جوری بگم که تکراری نباشه...ولی بعد با خودم گفتم بابا ول کن این چیزا رو عین ادم می گم سلام...!
خوب به در خواست یکی از دوستان تو این اپ می خوام بنویسم یعنی یه ذره از خصوصیات خودم بنویسم منم که تا حالا ننوشته بودم به خاطر همین فکرم مشغول شد که اخه این چیز بود تو از من خواستی؟حالا من چی بنویسم؟تا اینکه یه چند روز پیش داشتم فکر می کردم که در مورد چی بنویسم که تیلف زنگ خورد گوشی رو برداشتم...!
گندم_الو
مریم_سلام
گندم_ســـــلام خوبی؟خوشی؟سلامتی؟چه خبر مریم جون؟
مریم_مرسی تو خوبی؟
گندم_منم خوبم راستی مریم من می خوام تو این اپم در مورد خودم بنویسم می شه بگی من چه جور دختریم؟خصوصیاتم چیه؟
مریم_خوب خصوصیاتتو خودت می دونی من بگم؟
گندم_باهوش جان بقیه باید خصوصیات منو بگن حالا تو بگو
مریم_یه دخمل بد و بد اخلاق
گندم_مـــــــــــریم من بد اخلاقم؟
مریم_نه خوب یه دختر احساساتی مهربون که مریمو خیلی دوست داره و اینکه خیلی خولی(نه اینکه خودش خوله همه رو مثل خودش می بینه)
گندم_ممنون از راهنماییتون خیلی فیض بردیم
خوب این از نظر دختر خالم مریم بود.از مامان پرسیدم فقط گفت اشپزیم خیلی خوبه یعنی دست پختم خوبه...!
از نظر خودم حالا:
یه دختر شیطونم که با اونایی که باهاشون صمیمی ام خیلی شوخی می کنم که خودشون خسته می شن...مثلا همین دیروز کلی مریمو اذیت کردم...به نظر خودم خیلی احساساتی ام زود از همه چیز گریم می گیره کافیه یه داستان غمگین بخونم خونمونو سیل می بره...!
رمان خیلی می خونم بیشتر هم رمانای ایرانی اصلا از خارجیش خوشم نمی یاد.
16 سالمه کلاس دوم دبیرستانم رشته م علوم انسانیه ...یه داداش 11 ساله دارم با یه ابجی که تقریبا 2 سالشه
تلوزیون خیلی دوست دارم بیشتر فیلم ها رو می بینم... به موسیقی خیلی علاقه دارم...از کارای خونه از ظرف شستن خوشم می یاد ولی از سبزی پاک کردن اصلا خوشم نمی یاد...عاشق سفر کردنم.
زیاد اهل چت کردن نیستم. تا همین چند روز پیش ایدیم تو وبلاگم بود...خیلی مزاحم داشتم...به خاطر همین هم برش داشتمو کلا ایدیمو عوض کردم و دوستامو منتقل کردم تو یکی دیگه.
از عروسک خیلی خوشم می یاد...عاشق رنگ ابی و صورتی ام...عاشق چیپس سرکه نمکیم.
به اعتقادات مذهبی خودم هم خیلی پایبندم..سعی می کنم ادم خوبی باشم...همیشه دعا می کنم که عاقبت به خیر بشم...به هیچ وجه زیر بار حرف زور نمی رم
از صدای جیر جیرک و چک چک اب خیلی بدم می یاد.
فکر کنم دیگه کافی باشه ببخشید دیگه من طبقه بندیشون نکردم.هر چی به ذهنم اومد نوشتم
این پستم تموم شد
فعلا...

شب و زیبایی ماه
شب و دلتنگی و خواب
شب و بیداری و راز...
و در این مغلطه از بودن و رفتن،خواندن!
هیچ کس ،یاور تنهایی مهتاب نشد
تا پلنگ سر شوق آمده
در کوه هراسان نشود!
هر کسی در پی خود بود و صفای دل خود
هیچ کس،
در صدف زندگی برگ گلی
نغمه خوان سحری را نشنید!
چشم بینای شفق را که ندید
آنکه از کوچه تنهایی صد ساله، پریشان می جست
کودکی بود و پرستوی به خون آلوده!
سفر تلخ پر از حادثه را
بیگمان راه فراوان جستند
زندگی را ،راه در طلعت و سور افشردند
و حکایت هایی از سر جبر.
ولی ای دوست
در این ظلمت بی عاطفه
انگار ، سراب همه ی ثانیه ها
تیر باران شدن خاطره هاست!
کاشکی سینه ی مهتاب و پلنگ
تا سحر ،
معبد گل های شکوفا می شد!
کاشکی جنگل مینا میشد
آنچه از نور،
در این حادثه گل باران شد.

شب پره روی تنش جای زخمی پیداست
روح من بي خبر است
که چرا خنجر من روي تنش زخمي کاشت .
همه ي آدميان در خوابند
پس چرا ظلمت شب بيدار است ؟!...
مگر او خسته ز افکار پريشانش نيست ؟
نه...
فکر او جاي دگر ميگردد
در خيالش همه ي پنجره ها بيدارند
آسمان رنگين است
همه شب بوها پي روزي ميگردند ...
خستگي روي تنش پيدا شد
و چه زود چشم خورشيد به بالا آمد .
من نگاهم به نگاهش افتاد
همه ي خستگي ام رفت ز ياد ...
کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از
وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی ست
از زلال چشم هایش ترشویم
وقت پاییز از هجوم دست باد
کاش مثل پونه ها پرپر شویم
کاش دلتنگ شقایق ها شویم
به نگاه سرخ شان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم
با خدای یاس ها خلوت کنیم
باری از دوش نگاهی کم کنیم
با خطوط دوستی مبهم کنیم
قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم های خفته را رنگی زنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق
رد پای خویش را پیدا کنیم
مي نويسم با نور
«
به امید خدا این چهارمین وبلاگیه که می سازم
دوتاش که فیلتر شدن
سومیشم که هک شد
اینم چهارمیه که دیگه خدا به خیر کنه یا هک میشه یا بازم فیلتر
ولی اشکالی نداره اونا هی بزنن اینجا رو خراب کنن منم می رم بازم می سازم
منتظر ادرس بعدیه من باشید
فعلا
مادرم آميزه عشق و صفاست او پل پيوند قلبم با خداست
از كلامش مهرباني مي وزد صحبتش با گوش جانم آشناست
دستهايش ساقه نيلوفر است در نگاهش التيام زخمهاست
قامتش نصف النهار مبدا است قلب او خورشيد خط استواست
باستاني مثل تاريخ كهن مخزن اسرار و گنج قصه هاست
ابتداي مهر او معلوم نيست كهكشان ديده اش بي انتهاست
نقطه آغاز اميد من است خط پايان تمام ياسهاست
اولين خط از كتاب دوستي آخرين تفسير ديوان وفاست
ولادت حضرت فاطمه (س) وروز مادر رو به مادر خودم و همه ی مادرای ایران
تبریک می گم وامیدوارم همیشه سایه شون بالای سر بچه هاشون باشه
وقتی بارون می باره از اسمون
چشم من رفیق می شه با چشم اون
وقتی عطر سیبه سرخه باغچمون
منو مجنون می کنه به بوی اون
وقتی غصه می خورم ز دوریمون
می شینم تو خلوت یه سایبون
وقتی که دل می شه کلبه ی حزون
اسمشو دائم می اره به زبون
وقتی هست توی دلم حس رهایی وجنون
تازه احساس می کنم که عاشقم عاشق اون...
مرغ مسکین زندگی زیباست
خورد وخفتی نیست بی مقصود
می توان هر گونه کشتی راند بر دریا
می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت ارام دریا راند
می توان زیر نگاه ماه با اواز قایقران تاری زد لبی بوسید
من در این گود سیاه وسرد وطوفانی نظر در جستجوی گوهری دارم
تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم
مرغ مسکین زندگی بی گوهری اینگونه نازیباست
از کوچه های فکر تو
در روزگار پر تب وتاب محال ها
بی انکه چشک بر کس دیگر نهم
روزی گذشته ام
با ذهن خسته پای شکسته بدون هیچ
افتاده ام به راهی
که به کوچه های ذهن تو ختم می شود
راه پر از عبور اندیشه های سبز
اندیشه های پاک اهورایی نگار
در ذهن خود تجسم یک لحظه را
ان لحظه ای که نیک دلت را به من سپردی
با خاطرات روشن هر روزه های تو
مرور می کنم
اندیشه های من
با انکه با تو گاه گاهی زیسته ولی انگار
اندیشه های توست
شاید بدون هیچ شباهت به هم
روزی در ذهن پاک کوچکمان
وسعت ابی دریا ها را می اندیشیم
تو امدی تا خاطرات شعر نجات مرا
باز هم در ذهن من تداعی کنی
در ذهن من غوغایی است
غوغای دوستی سخت است گفتنش
این دوستی به اندازه ی وسعت ذهن پاک تو همیشه می اید همراه ذهن تو...
در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم.
پرسيدم: چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد: كودكي شان!
اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند ، عجله دارند كه بزرگ شوند.
بعد دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند كه كودك باشند.
اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند.
و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي شان را به دست آورند .
و حال را فراموش مي كنند.
بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده.
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند.
و به گونه اي مي ميرند كه هرگز زندگي نكرده اند
سلام به دوستای خوب خودم
امروز برای من زندگی از اول شروع می شه
نو نو نو می شه
امروز تولد منه ....
هر سال این موقع احساس خوبی دارم...
امروز 15 سالم تموم شد ووارد 16 سالگی شدم...
نه مثل اینکه دارم بزرگ می شماا
همین دیگه اومدم بگم که تولدمه(لطفا جهت دادن کادو به پایین قسمت نظرات مراجعه کنید)
تولدم مبارک
فعلا

عصر ما عصر فریبه ، عصر اسمهای غریبه،
شهر ما سرش شلوغه، وعده هاش همه دروغه
،
آسموناش پر دوده، قلب عاشقاش كبوده،
كاش تو قحطي شقايق، بشينيم توي يه قايق،
بزنيم دل رو به دريا، من و تو تنهاي تنها!
خونه هامون پر نرده، پشت هر پنجره پرده،
قفسا پر پرنده، لباي بدون خنده،
چشما خونه سواله، مهربون شدن محاله،
نه براي عشق ميلي، نه كسي به فكر ليلي،
كاش تو قحطي شقايق، بشينيم توي يه قايق،
بزنيم دل رو به دريا، من و تو تنهاي تنها!
اونقده ميريم كه ساحل، از من و تو بشه غافل،
قايقو با هم ميرونيم، اونجا تا ابد مي مونيم،
جايي كه نه آسمونش، نه صداي مردمونش،
نه غمش نه جنب و جوشش، نه گلاي گلفروشش،
مثل اينجا آهنين نيست،
مثل اينجا آهنين نيست!
پس ببين يادت بمونه، كسي هم اينو ندونه،
زنده بوديم اگه فردا، وعده ما لب دريا!!
وعده ما لب دریا
....(این شعرو با اجازه ی کوچه ی مهتاب (اقا مجید)گذاشتم)
وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره
یه چند تا از اپ هایی که تو وبلاگ قبلیم داشتم رو براتون گذاشتم
اخه دلم برای وبلاگ قبلیم تنگ شده بود
