یک دانگ از ستاره ی بی سامان
به همین اشاره ی روشن بسنده می کنم !
دو دانگ از من و ...
یک دانگ از کرامت کوهستان
با همین شکوه شیرین
از وسوسه های کوچک عبور می کنم !
دو دانگ از من و ...
یک دانگ از هوای بهاران
با شاخه ای گل شب بو
به خانه بر می گردم
شکوفه های سر ریز نگاهت
امانم نمی دهند
چه عطر تازه ای دارند
دانگ در دانگ
شکوفه های سر ریز نگاهت !
(محمد رضا عبدالملکیان)

+ من برگشتم ... واسه دل خودم ... برگشتم واسه نوشتن ... برگشتم ...با اینکه جز چند نفر کسی نفهمید من رفته بودم و در اینجا رو واسه شاید " همیشه تخته کرده بودم ... دلم نیومد بعد از ۳ سال اینجا رو ببندم ... من با این اسم زندگی کردم "گندم" ... نمی تونم تنهاش بزارم ... فقط بعضی وقتا استراحت می کنم ... یه استراحت کوچیک ... که دلمم واسه ی گندم تنگ نشه ... من اومدم ... اما نه مثل قبل ... شاید یه جور دیگه ... با یه حال و هوای دیگه ... فقط من اومدم !