تبليغاتX
ღ♥ღ طلوع گل یاس ღ♥ღ
سلام

این شروع کردن اولش خیلی سخته ... ولی خوب الان شروع کردم دیگه ... روزا داره تا حدودی خوب پیش میره و منم ازشون راضیم ... درسا هم همین طور ... راستش مدرسه خیلی خوش می گذره ... هم درسمونو می خونیم هم کلی شیطنت و خنده ...

دبیرای خیلی خوبی هم داریم ولی چون امتحان نهایی داریم امسال یه ذره سخت می گیرن ... حالا چه جدیداشون چه پارسالیا

چند وقت پیش داشتم پیش خودم فکر می کردم که کودوم سالای تحصیلیمو بیشتر از همه دوست دارم ...

از دبستان شروع کردم ... خوب اونموقع بچه بودم و کلی هم شیطونی می کردم (نه که حالا خیلی فرق کردم ) ... تا حدی که که ناظممون به مامانم گفته بود اگه یه ذره این شیطونی هاشو کمتر کنه من سر صف بهش جایزه می دم.. اونموقع هم کلاس چهارم بودم ... منم واسه خاطر جایزه یه چند روزی خودمو گرفتمو و بالاخره هم جایزه رو گرفتم

دوره ی راهنمایی هم ... سال دوم و سوم هم خوب بود ولی عالی نبود .. تقریبا معمولیه رو به خوب  پیش میرفت

اما دبیرستان ... سال اولو که اصلا دلم نمی خواد بهش فکر کنم ... انقد بد بود ... انقد بد بود که نگو ... خیلی خاطره های بدی ازش دارم

اما سال دوم خیلی خوب بود ... تعدادمون توی کلاس خیلی کم بود بچه های باحالی (باهال) هم بودیم به خاطر همینم هممون با هم صمیمی بودیم و کلی خوش می گذشت ... اونم گذروندم و رسیدم به امسال که فکر کنم بهترین سال تحصیلیم بشه (ایشالا)

خوب حالا از بحث مدرسه و درست بیام بیرون ... راستش نشستم پای کامپیوتر دیدم کامنت دونیم متروکه شده خیلی وقت هم هست که آپ نکردم ... گفتم ایندفه شعر نمی زارم ... هر چی تو ذهنم بودو می نویسم و یه جورایی این پستو خاطره نویسی می کنم ...

دیروز می خواستم برم سینما یه نمایش ببینم ... به هر کی زنگ زدم گفت نمی تونم بیام ... به زری زنگ زدم گفت خوابم بابا اصن جون ندارم پاشم ... به ساغر زنگ زدم گفت امروز کلاس دف دارم استادم گفته اگه این جلسه نیای خیلی عقب میوفتی ... به سرنا گفتم اونم یه بهونه دیگه آورد و گفت نمی تونم .. فقط فیروزه می تونست بیاد که شمارشم نداشتم ... خلاصه به هزار زور و زحمت مامانو راضی کردم که اون باهام بیاد ... اخه تنهایی می رفتم اصن خوب نبود ... با کی حرف می زدم اونوقت؟

خلاصه رفتیم وخوش گذشت و اینا

راستی من سایت این شکلکارو گم کردم هر کی داره بی زحمت واسم بزاره(اون سری از شیما گرفتم ... شیما اگه میشه واسم بزارش)

خوب این بار خیلی نوشتم ... برم دیگه ... پس فعلا دوستای گلم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 18:58 توسط ::گندم::| |

 

در هر ستاره ای گل سرخ های کوچکی لبخند می زنند

در هر ستاره ای دلی است که تپش باران را نه آن که ببیند...حس می کند

در آرزوی هر ستاره ای سیاره ای است که می چرخد و می چرخد و می ماند

دست های هر ستاره ای خورشیدی است که می تابد و می تابد و می آید

ستاره ها چشمک می زنند ... گل ها سرخ می شوند

آسمان شرم می کند و افق غمگین و خونین باقی می ماند تا تو ... !

چشمک های گاه و بی گاه می گویند

کسی از آن بالا ماه را ... لبخند را ... تپش باران را

و همه ی آرزوهای مرا میبیند و می فهمد

من نمی دانم ستاره ام کجاست

ولی

خورشید پشت ابری همین نزدیکی ست !

 

+ سلام به دوستای گلم ... این چند وقته خیلی ضد حال خوردم از این نتو مشکلاتش ولی خوب بالاخره درست شد اگه باز خراب نشه .... مدرسه هم فعلا داره خوب پیش میره خدا کنه تا اخرش خوب باشه ... هشتم مهر تولد یه عزیز بود ... اون موقع نشد بیام از اینجا هم بهش تبریک بگم ولی با یه خورده تاخیر الان اومدم ... عزیزم تولد ۲۲ سالگیت مبارک ...ایشالا همیشه خوشبخت باشی و به همه ی آرزوهای شیرینت برسی

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 16:29 توسط ::گندم::| |
 این سمت یا آن سو

فرقی نمی کند!

انسان به سایه ی درخت عادت می کند

به آتش نه.

اما

آن قدرها هم که گمان می کنی بد نیست

بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد

پله های آسمان خراش هارا فراموش کنی

بنشینی کنار خیابان و

از پله های خودت پایین بروی

پله

پله

پله

آن قدر که می بینی

کسانی نشسته اند

بعضی ها گریه می کنند

بعضی ها آواز می خوانند و...

ناگهان کسی را می بینی

که می شناسیش

شاید هم نمی شناسیش

اما...

این لبخند آمده بر لبانت را...

تنها دو سطر دیگر بر ندار:

در بهشت گاهی

در جهنم همیشه

به خدا می رسی... !

 

 (گروس عبدالملکیان)

 

 +سال تحصیلی جدید هم که شروع شد و منم که خیلی خوشحال  ما هم که رفتیم سوم و همچین یه ذره دیگه بزرگتر شدیم  خیلی هم دلم واسه مدرسه ها تنگ شده  بود ... ولی عجب دبیرایی امسال داریما راستی تبریک می گم باز شدن مدرسه ها رو

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 21:22 توسط ::گندم::| |