به همین گونه شعر می نویسم
مدادم را در دستم مي گيرم
و مي نويسم باران.
ديگر پروانه و باد خود مي دانند پاييز است يا بهار
من تنها گاه گاهی خورشیدی از گوشه ی چشمم به جانب شان می فرستم
و اگر توفاني برخيزد و آب ها و برگ هاي سياه را با خود ببرد، با من نيست
به همان گونه كه اكنون گل سرخي بر يقه ي پيراهن تان روييده ست.
(شمس لنگرودی)

+شهادت حضرت علی رو به همه ی مسلمون های جهان تسلیت می گم و امیدوارم همه بتونیم از این ماه و شب های قدر نهایت استفاده رو ببریم .
نه دايرهاي
در دفتر نقاشيِ دخترک
زمين
سرياست جدا شده از تن
چرخ ميخورد ميان هوا
ما چون فکرهاي معلق ميريزيم
چون سطرهايي مبهم
بر دستهاي يک شاعر
و سکوتي طولاني
در گلوي سنگي قبرستان
ميريزيم
زرد بر پاييز و
سبز که هر چه ميگردد
جايي براي نشستن پيدا نميکند
ميريزيم
چون چاي در فنجان ناصرالدينشاه و
قطرههاي خون در حمام فين
ميريزيم
ريز
ريز
ريز
چون برف
که هرگز هيچکس ندانست
تکههاي خودکشيِ يک ابر است
ميريزيم
مثل بمب روي خاک
مثل خاک روي تو
ميافتيم
اين سيب هم براي تو دخترک!
دوباره فکر کن
نيوتون
هرگز آنچه را که بايد
کشف نکرد !!
(گروس عبدالملکیان)
سلام
بازم سلام
منم بالاخره بعد از يك ماه و چند روز برگشتم ... خداييش تو اين چند وقته خيلي دلم واستون تنگ شده بود
تو اين مدت چند نفر بودن كه با وجود اينكه من بهشون سر نمي زدم اونا مي يومدن اينجا كه منو خيلي خوشحال كرد
محدثه ي عزيز :با وجود اينكه زياد حرف نمي زد ولي با يه شكلك وجودشو توي وبلاگم به ثبت مي رسوند
داداش محمد : داداش خيلي ازت ممنونم تو اين مدت تو بيشتر از همه اومدي اينجا كه همون چند باري كه اومدم نت واسه كامنتاي تو بود
داداش روح الله: با وجود گرفتاري هاي خودت بازم ممنونم كه فراموشم نكردي و اومدي
بچه مثبت (فاطمه جون) :ابجي جون از تو هم ممنونم كه ميومدي ببيني من برگشتم يا نه ... دعام كن اجي
لانسلوت: از شما هم ممنونم كه با جمله ها و شعر ها و داستان هاي كوتاهت تو اين مدت يادي از من مي كردي
يه مسافرت رفته بودم كه از اولش قرار نبود مسافرت باشه ولي خوب شد ...
شيراز ... اصفهان ... چند تا از مناطق تفريحي استان چهار محال ... جاهايي بود كه من تو اين سفر رفتم ... ابجي مريم و داداش محمد مي گفتن تمام خاطرات اين سفرتو بنويس...ولي من اين يك ماه مسافرتو چه جوري بنويسم؟ تازه حوصله ي تايپشم ندارم ... پس بهتره ننويسم ولي جاي همتون خالي
نمي دونم چرا اينجوري شدم ... خودم حس مي كنم ديگه مثل قبل نيستم ... قبلا وقتي وارد اين وبلاگ مي شدم يه جورايي يه شيطوني ميومد تو وجودم ... انگار بچه بازيام گل مي كرد ... كامنتاي شما رو كه ميديدم و شوخي هاتونو كلي حرف ميومد تو ذهنم كه بيام سر به سرتون بزارم ... 10-20 تا كامنت مي ذاشتم با كلي شوخي و خنده ... ولي الان ديگه اونجور نيستم ... حس مي كنم ديگه نمي تونم مثل قبل بچه بازي در بيارم ... دوست دارم همه ي حرفامو تو يه كامنت بنويسم و بدون شكلك و شوخي ... خيلي سعي مي كنم باز مسخره بازي در بيارم و با هاتون كل بندازم ولي هر چي هم بنويسم مثل قبل نمي شه ... يه جورايي احساس مي كنم دوست دارم خانمانه تر بنويسم ... خنده هاي هميشگيم كه همه بهم مي گفتن انقد به زور نخند شده يه لبخند اونم واسه هر چيزي نه ... بيشتر دوست دارم تو اتاقم باشم و بنويسم ... اينروزا زياد با كسي حرف نمي زنم ... نمي دونم چم شده ... چند بار يه وبلاگ ديگه زدم بدون اسم و نشونه م ببينم اونجا كه هيشكي منو نمي شناسه مي تونم هر چيزي هر شوخي دلم مي خواد بكنم؟ ديدم نه ... با وجود نا شناس بودنم بازم نمي تونستم ... دلم مي خواد سنگين تر بنويسم ... نمي دونم الانم خوبه يا قبلانم ... بچه ها اينا نشونه ي چيه؟
+ واي كه اينجا هوا چه قد گرمه و ما به غير از تحمل چاره اي نداريم(البته بهتر شده ها)
+خيلي ذوق دارم واسه باز شدن مدرسه ها و دوباره هر روز صبح بيدار شدن و رفتن سر كلا س و شيطوني ها و ...
+باران می خواهم ... بي هيچ تحمل ... هوا مي خواهم ... بي هيچ كتمان ... در اين هواي باراني ... تو را مي خواهم ... بي هيچ تحمل كتمان !
