تبليغاتX
ღ♥ღ طلوع گل یاس ღ♥ღ
يک روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن  برگ هاي ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند.
شاخه چندين بار اين کار را درد منشانه و با غرور خاصي تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت مي برد.
برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت مي کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد آن را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد. وقتي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتي که داشت از شاخه جدا شد و بر روي زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد بي درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد .
ناگهان صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت: اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه ي حياتت من بودم.

 

+ شاید اگه شاخه مثل ادم عقل داشت و کار باغبون رو درک می کرد که به خاطر اون برگ سبز اونو قطع نکرده دیگه کاری به کار اون برگ نداشت ... امیدوارم هیچ کودوم از ما اینجور نباشیم ... کسانی رو که دو رو برمون هستن و از خودمون نرنجونیم و اونا رو کنار نزنیم ... چون واقعا ادم به تنهایی نمی تونه زندگی کنه

 


نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 20:18 توسط ::گندم::| |
دیگه انگار حوصله ندارم شعر بزارم اینجا

فعلا که دارم اینجوری می نویسم ببینم تا کی ادامه پیدا می کنه حالا

امروز اخرین امتحانمو دادمو تموم شد...

داشتم می رفتم  که مدیرمون گفت وایسا ... وبلاگت تو استان هم اول شده

من ـــ خانم تو شهرستان اول شده بود که

مدیر ـــ الان زنگ زدن که استان هم اول شدی

من ـــ

مدیر ـــ حالا برو به خانم ص بگو بیاد لیست مسابقات انفرادی رو بیاره اگه هم نبود خودت بمون تو مدرسه تا بیام

منم رفتم دنبالش ولی نبود به ناچار  موندم تو مدرسه زهرا هم نذاشتم بره که بمونه پیشم بعد با هم بریم  تو این گرما

یه نیم ساعت موندم ولی خبری نشد دوباره رفتم پیش مدیر گفتم برم یا نه حالا گفت باشه برو فردا بهت زنگ می زنم

خلاصه ما هم رفتیم دیگه ... به پیشنهاد زهرا به دلیل گرمای زیاد اینجا دو تا بستنی هم گرفتیم

 

(اون سری واسه اول شدن تو شهرستان یه جشن حسابی هم واسمون گرفته بودند )

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 14:36 توسط ::گندم::| |

هی می گید اپ کن

اخه من چی اپ کنم؟  تازه امتحانام تموم شده و یه ذره فکرم ازاد تر شده.تازه هنوزم تموم تموم نشده یه امتحان تاریخ ادبیات مونده که قرار بود سومین امتحانمون باشه ولی عقب افتاد واسه ۱۶ خرداد.از ۱۶ خردادم واسه این روزا افتاد ۲۰ خرداد.

اگه هم بخوام خاطره نویسی کنم تابستون هنوز کاملا شروع نشده که ماجراها شروع بشه .اتفاق خاصی که قابل گفتن هم باشه نمی افته فعلا جز اینکه داره می گذره و تحمل می کنیم

خوب...محدثه يه سري رو به يه بازي دعوت كرده كه منم جزشون بودم... تا حالاش كه تو هيچ بازي شركت نكردم....فقط فكر كنم 1سال پيش بود تو يه بازي شركت كردم

بازي از اين قراره كه ۱۰ تا چيزي كه دوست داري و ۱۰ تا چيزي كه ازشون متنفري رو بنويسي

خوب حالا من مي نويسم ولي قول نمي دم ۱۰ تا بشه...مي نويسم ببينم چند تا مي شه

*اون چیزایی که دوست دارم

۱. اینو که جون تو نمی شه بگم 

2. مامانمو اجي عسلم و کلا خونواده م (اجيم كه قبلا معرف حضورتون بوده عكسشم گذاشتم واستون)

3.مریم  -  دختر خاله (به دليل اينكه سوتفاهم پيش اومده بود براي بعضي ها اسم كاملشو گذاشتم)

4. شعر و رمان نوشتن (نمی دونم چرا دیگه دستو دلم به داستان نوشتن نمی ره . یکی از داستانامو بعد از دو سال هنوز بهش دست نزدم که تمومش کنم با اینکه فکرشو دارم و موضوعش هنوز یادمه )

۵. بارون (اگه تمام طول سال یک روز در میون بارون ملایم بیاد من خسته نمی شم و بازم دوست دارم زیر بارون خیس بشم .نمی دونم...ولی هم با شنیدن اسمش هم با دیدنش یه جور حس ازاد بودن از همه چیز یه جور سبک بودن و ارامش بهم دست می ده)

۶. دبیرستان (خیلی دوسش دارم ولی از طرفی هم دوست دارم همین جوری ادامه داشته باشه هم اینکه تموم بشه )

۷. درخت انجیر و حیاط با صفای خونه ی مامان بزرگ که الان دیگه وجود نداره و باید فقط حسرتشو بخورمو به یاد گذشته ها باشم که چه قد روش یادگاری نوشته بودیم با دختر خاله ها

۸. عروسک (دلم می خواد همه ی اتاقم پر از عروسک باشه هیچ وقت ازشون خسته نمی شم)

۹. شعرای سهراب (همیشه شعراشو دوست داشتم و دوست دارم همیشه هم کتابش دم دستمه و روزی یک بار حداقل می خونم)

۱۰. سفر کردن

 

*حالا چیزایی که ازشون متنفرم

۱. فوتبال

۲. دروغ گفتن و دو رویی رو به شدت... که همه ازش متنفرن

۳. صبح اول صبح با صدای زنگ یه مزاحم بیدار بشم (با تو نیستما)

۴. تنبلی و بی نظمی بعضی افراد که باعث می شه من به شدت کفرم در بیاد

۵. قهر بودن الکی

۶. غروبای جمعه

۷. مغزم error داد بابا تا همین جا دیگه کافیه

 

باید یه سری دعوتی هم داشته باشیم.خوب من نمی دونم کیارو دعوت کنم ولی هر کی دوست داشت می تونه شرکت کنه از طرف من همه تون دعوتید هر کی هم نخواست تو وبلاگش انجام بده می تونه توی کامنتا انجام بده

 

خوب دیگه من رفع زحمت کنم

 

تاریخ اپ بعدی با خداست ...خودتون که دیگه اشنایی دارید با اپ کردن این وبلاگ ؟!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 0:28 توسط ::گندم::| |