تبليغاتX
ღ♥ღ طلوع گل یاس ღ♥ღ

 

 

مرا به صلابه ی عاشقی کشیدند و بر بالای صلیبم رهایم کردند

 

 

از این بالا چقدر آدمها کوچکند.

 

 

کاش می توانستم بالاتر بروم

 

 

انقدر که هیچکس را نبینم.

 

 

اینجا چقدر احساس نزدیکی میکنم با خدا...

 

 

 

+ هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که خدا هنوز از انسان نومید نیست.

 

+ با اینکه یه ذره دیره ولی ... مریم تولدت مبارک

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 15:0 توسط ::گندم::| |

 

سلام به همه....

نمی دونم واسه شما پیش اومده که بریدو دوستای اینترنتی تونو از نزدیک ببینید یا نه؟

چهارشنبه بود...توی خونه بودم که محدثه جون اس ام اس زد و گفت که امروز می تونی بیای همدیگرو ببینیم؟

زنگ زدم بهش داشتیم جای قرارو مشخص می کردیم هی من می گفتم اره همون پارکه که فلان چیزو داره اون جوریه و اینا اونم مشخصات یه پارکو می گفت که اونجا قرار بزاریم...خلاصه بعد از کلی نشونی و علومت دادن اخرش فهمیدیم دوتامون داشتیم یه پارکو می گفتیم و نمی دونستیم.

خلاصه قرارمون واسه ساعت 5:30 بعد از ظهر شدو ومحدثه گفت قبل از اینکه بیام بهت زنگ می زنم...

بالاخره اون ساعت رسیدو محدثه زنگ زد و منم یه ماشین گرفتمو رفتم...تو راه که تو ماشین بودم پشت چراغ قرمز که بودیم از این پلیس کوچولو ها ایستاده بودند کنار خیابونوبه ماشینا تذکر می دادند...اینقده ناز بودند...لباس پلیس پوشیده بودند.

از اونجا که رد شدیم رسیدم در پارک پیاده شدمو رفتم تو پارک...زیاد شلوغ نبود ولی تا دلت بخواد همون روز سرباز اومده بود تو پارک و عکس می گرفتن...تا چشم کار می کرد فقط سرباز بود همین جوری راه می رفتمو دنبال محدثه می گشتم...زنگ زدم بهش که گفت الان می یادش...منم نشستم رو یه سکو تا بیاد.

تقریبا 5 دقیقه بعد اومد بلند شدمو با هم یه ذره راه رفتیمو صحبت کردیم...بعدش از پارک اومدیم بیرونو رفتیم کنار دریا...اونجا خیلی شلوغ بود روی یه نیمکت روبه روی دریا نشستیم....همون موقع بهار زنگ زد به محدثه و وقتی فهمید منم اونجام خواست که بامن حرف بزنه ...با بهار هم حرف زدمو گوشی رو دادم به محدثه...قرار شد که محدثه همون موقع خودشو بندازه تو دریا که از این کار منصرف شد ولی بهش قول دادم دفه ی دیگه که همدیگرو می بینیم حتما شاهد خود کشیش باشم اگه هم نخواست این کارو بکنه خودم هلش بدم تو دریا... .

خلاصه کلی با هم حرف زدیم...اون از خودش می گفت منم از خودم می گفتم...به پیشنهاد محدثه رفتیمو از کافی شاپی که پشتمون بود بستنی گرفتیم ...بیرون توی هوای ازاد پشت یه میز نشستیم و شروع به خوردن کردیم اونجا هم اینقد سرمون به حرف زدن گرم بود که بستنی ها اب می شد و ما هم هراز گاهی یه قاشق ازش می خوردیم...بعدش بلند شدیم و رفتیم.

تو راه باز با هم یه ذره صحبت کردیم و بعدشم از هم خدافظی کردیمو رفتیم.

خوب دیگه قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید...خوابتون نبرد؟

اینم از اپ این دفه ....

فعلا

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 21:13 توسط ::گندم::| |