
شب و زیبایی ماه
شب و دلتنگی و خواب
شب و بیداری و راز...
و در این مغلطه از بودن و رفتن،خواندن!
هیچ کس ،یاور تنهایی مهتاب نشد
تا پلنگ سر شوق آمده
در کوه هراسان نشود!
هر کسی در پی خود بود و صفای دل خود
هیچ کس،
در صدف زندگی برگ گلی
نغمه خوان سحری را نشنید!
چشم بینای شفق را که ندید
آنکه از کوچه تنهایی صد ساله، پریشان می جست
کودکی بود و پرستوی به خون آلوده!
سفر تلخ پر از حادثه را
بیگمان راه فراوان جستند
زندگی را ،راه در طلعت و سور افشردند
و حکایت هایی از سر جبر.
ولی ای دوست
در این ظلمت بی عاطفه
انگار ، سراب همه ی ثانیه ها
تیر باران شدن خاطره هاست!
کاشکی سینه ی مهتاب و پلنگ
تا سحر ،
معبد گل های شکوفا می شد!
کاشکی جنگل مینا میشد
آنچه از نور،
در این حادثه گل باران شد.

شب پره روی تنش جای زخمی پیداست
روح من بي خبر است
که چرا خنجر من روي تنش زخمي کاشت .
همه ي آدميان در خوابند
پس چرا ظلمت شب بيدار است ؟!...
مگر او خسته ز افکار پريشانش نيست ؟
نه...
فکر او جاي دگر ميگردد
در خيالش همه ي پنجره ها بيدارند
آسمان رنگين است
همه شب بوها پي روزي ميگردند ...
خستگي روي تنش پيدا شد
و چه زود چشم خورشيد به بالا آمد .
من نگاهم به نگاهش افتاد
همه ي خستگي ام رفت ز ياد ...
