
مرغ مسکین زندگی زیباست
خورد وخفتی نیست بی مقصود
می توان هر گونه کشتی راند بر دریا
می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت ارام دریا راند
می توان زیر نگاه ماه با اواز قایقران تاری زد لبی بوسید
من در این گود سیاه وسرد وطوفانی نظر در جستجوی گوهری دارم
تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم
مرغ مسکین زندگی بی گوهری اینگونه نازیباست
از کوچه های فکر تو
در روزگار پر تب وتاب محال ها
بی انکه چشک بر کس دیگر نهم
روزی گذشته ام
با ذهن خسته پای شکسته بدون هیچ
افتاده ام به راهی
که به کوچه های ذهن تو ختم می شود
راه پر از عبور اندیشه های سبز
اندیشه های پاک اهورایی نگار
در ذهن خود تجسم یک لحظه را
ان لحظه ای که نیک دلت را به من سپردی
با خاطرات روشن هر روزه های تو
مرور می کنم
اندیشه های من
با انکه با تو گاه گاهی زیسته ولی انگار
اندیشه های توست
شاید بدون هیچ شباهت به هم
روزی در ذهن پاک کوچکمان
وسعت ابی دریا ها را می اندیشیم
تو امدی تا خاطرات شعر نجات مرا
باز هم در ذهن من تداعی کنی
در ذهن من غوغایی است
غوغای دوستی سخت است گفتنش
این دوستی به اندازه ی وسعت ذهن پاک تو همیشه می اید همراه ذهن تو...