کسی ما را نمی جوید
کسی ما را نمی پرسد
کسی تنهایی ما را نمی گرید
دلم در حسرت یک دست
دلم در حسرت یک دوست
دلم درحسرت یک بی ریای مهربان مانده است
کدامین یار ما را می برد؟!
تا انتهای باغ بارانی
کدامین اشنا آیا
به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را؟
واما با توام...
ای انکه بی من
مثل من تنهای تنهایی
تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی ایی
تو حتی روزهای تلخ نامردی
نگاهت...
التیا م دستهایت را...
دریغ از ما نمی کردی...
من امشب از تمام خاطراتم
با تو خواهم گفت
من امشب با تمام کودکی هایم برایت اشک
خواهم ریخت....
من امشب
دفتر تقویم عمرم را
به دست عاصی دریا ی نا ارام خواهم داد
همان دریا که می گفتی
تو را در من تجلی می کند
ای دوست
همان دریا که بغض شکوه هایم
در گلوی موج خیزش زخم بر می داشت
واما بی تو ام
ای آنکه بی من مثل من
تنهای تنهایی
کدامین یار ما را می برد
تا انتهای باغ بارانی....
توی بساطش همه چیز بود : غرور ، حرص ، دروغ و خیانت ، جاه طلبی و ... . هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد . بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی ، آزادگیشان را .
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد . حالم را بهم می زد . دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش ، تُف کنم .
انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم ، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد . می بینی! آدم ها خودشان دور من جمع شده اند .
جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت : البته تو با اینها فرق می کنی . تو ، زیرکی و مؤمن . زیرکی و ایمان ، آدم را نجات می دهد . اینها ساده اند و گرسنه . به جای هر چیزی فریب می خورند .
از شیطان بدم می آمد . حرف هایش اما شیرین بود . گذاشتم که حرف بزند و او هی کفت و گفت و گفت .
ساعت ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود . دور از چشم شیطان ، آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم .
با خودم گفتم : بگذار یکبار هم شده کسی ، چیزی از شیطان بدزدد . بگذار یکبار هم او فریب بخورد .
به خانه آمدم و در کوچک جعبه ی عبادت را باز کردم . توی آن اما جز "غرور" چیزی نبود !
جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور ، توی اتاق ریخت . فریب خورده بودم ، فریب . دستم را روی قلبم گذاشتم ، نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان ، جا گذاشته ام .
تمام راه را دویدم . تمام راه لعنتش کردم . تمام راه ، خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم . عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم . به میدان رسیدم ، شیطان اما نبود .
آن وقت نشستم و های های گریه کردم . اشک هایم که تمام شد ، بلند شدم . بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم ؛ صدای قلبم را .
و همان جا ، بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم . به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود .
