تبليغاتX
ღ♥ღ طلوع گل یاس ღ♥ღ
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 10:26 توسط ::گندم::| |
 

با سلام به دوستای گم که اینهمه به من لطف دارن:

بازی....بازززی....منم به بازی دعوت شدم...یعنی شمیم جونم (نی نی نازه) منو به این مسابقه دعوت کرد...بازیش اینجوریه که من اول باید پنج تا اعتراف از خودم بنویسم ....بعدش من پنج نفر دیگه رو هم دعوت کنم تا اونا هم اعترافاتاشونو تو وبلاگا شون بنویسن واونا هم پنج نفر دیگه رو هم دعوت کنن. همین طور ادامه داره...

خوب اول بریم سر پنج تا اعترافات خودم...

1. یادم می یاد دو سال پیش بود که عموم اومده بود خونمون و دوتامون پای کامپیوتر نشسته بودیم واونم سیم کارت موبایلشو گذاشته بود روی میز کامپیوتر منم همین جور زل زده بودم به مانیتور واصلا حواسم نبود وسیم کارتو برداشتم وهمین جور که تو دستم بود با دندونام فشارش می دادم...با خودم گفتم بزار ببینم این چیه تو دست من...که یهو دیدم سیم کارته وعموم هم حواسش نبود...منم همون جوری گذاشتمش رو میز که بعدا گندش در اومد...

2.فکر کنم دوسال پیش بود که از یه موضوعی خیلی خوشحال بودم ودویدم تو اتاق داداشم ونشستم رو تختش و همین جوری بالا وپایین می پریدم اخه تختش فنری بود...که یهو دیدم یه صدایی اومد...که دیدم بله فنر تخت زده بود بیرون...منم همون جا نشستم وکلی خندیدم وبعد فنرو یه جوری جاش دادم تو تشک وبرگشتشتم تو اتاق خودم...اینم چند وقت بعد گندش در اومد ویه تشک دیگه خریدیم...(ولی این بار فنری نبود)

3.فکر کنم 10 سالگیم بود که شیرین(دختر عموم)که 3یا4 سالش بود اومده بود خونمون ومنم نشسته بودم رو تخت واونم تو بغلم بود وهمین جوری باهاش بازی می کردم...نمی دونم چی شد که سرم گیج رفت وشیرین با دماغ پخش زمین شد...ویهو یه جیغ بلند کشید ودیگه نفسش در نیومد تا اینکه بعد از چند ثانیه دوباره صداش در اومد...یهو به خودم اومدم وبغلش کردم وهمه ریختن تو اتاق...ومنم گفتم می خواست بیاد پایین که افتاد...

4.پارسال بود که یه کتاب بردم مدرسه که اخر زنگ که بی کاریم توی کلاس بخونم...حالا مامانم هم عاشق این کتاب بود وخیلی دوسش داشت...بعد از اینکه کتابو خوندم دبیرمون گفت که این کتابو چند روز بهم قرض بده منم قبول کردم....یه هفته گذشت ...دو هفته گذشت...سه هفته گذشت واین یارو کتابو برا ی ما نیاورد....اخر سال شد واخرین امتحانمون هم دادیم وکتابو برام نیاورد بعدشم غیبش زد ودیگه ندیدمش....هرچی هم تو شهر گشتم که کتابو برای مامانم بخرم پیدا نشد که نشد...ولی خوشبختانه تا حالا متوجه غیبتش نشده...وخودش هم خبر نداره...

 

5.همین تابستون رفته بودیم خونه ی مریم جونم (دختر خالم که وبلاگشم هست) بعد از خوردن غذا من ومریم که دیدیم خیلی بیکاریم رفتیم تا ظرفا رو بشوریم...داشتیم ظرف می شستیم و حرف می زدیم ...منم داشتم یه پارچ رو می شستم که هو پارچ از وسط نصف شد...مریم هم که می خواست منو دلداری بده گفت که مامانم این پارچو خیلی دوسش می داشت...بعد هم اخر پارچو توی کابینت پنهان کردیم...راستی مریم جون هنوز به مامانت نگفتی؟....هنوزم سر اون قضیه عذاب وجدان دارم....

 

خوب دیگه اینم از اعترافات من....حالا نوبت اینه که اون پنج نفرو که قراره دعوت بشن معرفی کنم...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 9:57 توسط ::گندم::| |
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 10:40 توسط ::گندم::| |