
با سلام به دوستای گم که اینهمه به من لطف دارن:
بازی....بازززی....منم به بازی دعوت شدم...یعنی شمیم جونم (نی نی نازه) منو به این مسابقه دعوت کرد...بازیش اینجوریه که من اول باید پنج تا اعتراف از خودم بنویسم ....بعدش من پنج نفر دیگه رو هم دعوت کنم تا اونا هم اعترافاتاشونو تو وبلاگا شون بنویسن واونا هم پنج نفر دیگه رو هم دعوت کنن. همین طور ادامه داره...
خوب اول بریم سر پنج تا اعترافات خودم...
1. یادم می یاد دو سال پیش بود که عموم اومده بود خونمون و دوتامون پای کامپیوتر نشسته بودیم واونم سیم کارت موبایلشو گذاشته بود روی میز کامپیوتر منم همین جور زل زده بودم به مانیتور واصلا حواسم نبود وسیم کارتو برداشتم وهمین جور که تو دستم بود با دندونام فشارش می دادم...با خودم گفتم بزار ببینم این چیه تو دست من...که یهو دیدم سیم کارته وعموم هم حواسش نبود...منم همون جوری گذاشتمش رو میز که بعدا گندش در اومد...
2.فکر کنم دوسال پیش بود که از یه موضوعی خیلی خوشحال بودم ودویدم تو اتاق داداشم ونشستم رو تختش و همین جوری بالا وپایین می پریدم اخه تختش فنری بود...که یهو دیدم یه صدایی اومد...که دیدم بله فنر تخت زده بود بیرون...منم همون جا نشستم وکلی خندیدم وبعد فنرو یه جوری جاش دادم تو تشک وبرگشتشتم تو اتاق خودم...اینم چند وقت بعد گندش در اومد ویه تشک دیگه خریدیم...(ولی این بار فنری نبود)
3.فکر کنم 10 سالگیم بود که شیرین(دختر عموم)که 3یا4 سالش بود اومده بود خونمون ومنم نشسته بودم رو تخت واونم تو بغلم بود وهمین جوری باهاش بازی می کردم...نمی دونم چی شد که سرم گیج رفت وشیرین با دماغ پخش زمین شد...ویهو یه جیغ بلند کشید ودیگه نفسش در نیومد تا اینکه بعد از چند ثانیه دوباره صداش در اومد...یهو به خودم اومدم وبغلش کردم وهمه ریختن تو اتاق...ومنم گفتم می خواست بیاد پایین که افتاد...
4.پارسال بود که یه کتاب بردم مدرسه که اخر زنگ که بی کاریم توی کلاس بخونم...حالا مامانم هم عاشق این کتاب بود وخیلی دوسش داشت...بعد از اینکه کتابو خوندم دبیرمون گفت که این کتابو چند روز بهم قرض بده منم قبول کردم....یه هفته گذشت ...دو هفته گذشت...سه هفته گذشت واین یارو کتابو برا ی ما نیاورد....اخر سال شد واخرین امتحانمون هم دادیم وکتابو برام نیاورد بعدشم غیبش زد ودیگه ندیدمش....هرچی هم تو شهر گشتم که کتابو برای مامانم بخرم پیدا نشد که نشد...ولی خوشبختانه تا حالا متوجه غیبتش نشده...وخودش هم خبر نداره...
5.همین تابستون رفته بودیم خونه ی مریم جونم (دختر خالم که وبلاگشم هست) بعد از خوردن غذا من ومریم که دیدیم خیلی بیکاریم رفتیم تا ظرفا رو بشوریم...داشتیم ظرف می شستیم و حرف می زدیم ...منم داشتم یه پارچ رو می شستم که هو پارچ از وسط نصف شد...مریم هم که می خواست منو دلداری بده گفت که مامانم این پارچو خیلی دوسش می داشت...بعد هم اخر پارچو توی کابینت پنهان کردیم...راستی مریم جون هنوز به مامانت نگفتی؟....هنوزم سر اون قضیه عذاب وجدان دارم....
خوب دیگه اینم از اعترافات من....حالا نوبت اینه که اون پنج نفرو که قراره دعوت بشن معرفی کنم...
