خدايا! به سوي تو ميآيم، از عالم و عالميان ميگريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.
* * *
پنجره
در بيمارستانی ، دو بيمار در يک اتاق بستری بودند.يکی از بيماران اجازه داشت هر
روزبعد از ظهر يک ساعت روی تختش که کنار پنجره بود، بنشيند ولی بيمار ديگر
مجبور بود هيچ تکانی نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روی تخت بخوابد.آنها
ساعتها با هم صحبت می کردند،از دوستان ، خانواده ، تجربه ها ، خانه و ... با هم
حرف می زدندو بيماری که تختش کنار پنجره بود،می نشست و تمام چيزهائی که
بيرون از پنجره می ديد،برای هم اتاقيش توصيف می کرد.پنجره رو به يک پارک با
درياچه ای زيبا بود و درختان کهن اطراف پارک را پوشانده بود،تصويری زيبا و رويائی
که به انسان روح تازه و نشاط می بخشيد .همانطور که مرد کنار پنجره جزئيات را
توصيف می کرد،هم اتاقيش چشمانش را می بست و اين منظره را در ذهن خود
مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت.روزها و هفته ها سپری شد . تا اينکه روزی
مرد کنار پنجره از دنيا رفت
جسد پيرمرد از اتاق بيرون برده شد،مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش
را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار اين کار را با رضايت انجام داد.مرد به آرامی و با درد
بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنيای بيرون از پنجره بياندازد،
با کمال تعجب با يک ديوار بلندآجری مواجه شد...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت
1:52 توسط ::گندم::| |