که غبار دلتنگی سرا پایم را فرا گرفت
با یک بغل گل یاس
منتظرت می مانم
دلواپسی هایم را
به انگشت نازک شب می بندم
قاصدک های خیالم را به سویت پروازمی دهم
ومنتظرت می مانم
وزیر سکوت تازیانه های قلب های اهنی
می شکنم وفرو می ریزم
تورا درسپیده دم فردا ها می بینم وصدای دلنشین قدمهایت را می شنوم
ولی بدان با ذره ذره های وجودم
منتظرت می مانم
خواستم ترانه ای بخوانم
دیدم زیبا ترین ترانه ها
اواز رهایی است
رهایی از هر انچه که مرا در بند کرده است
اما چه شد که دگر بار
اسارت در قلبم ریشه دوانده است
مگر مرا از جنس میله های قفس افریده اند؟
برای دیدن دوباره ات
به تک درخت معجزه عشقمان
دخیل بستم
وبه انتظارت نشستم
برای دیدن دوباره ات
تمتم جاده های بی انتها را پیموده م
انچنانکه جاده از من گریخت
ناگهان از قلبم
صدای تو طنین انداز شد
که به گوشم رسید:
من اینجا هستم
اینجا
تودر انجا
به دنبال که میگردی؟
امروز امتحان ریا ضی ترم دوم داشتیم![]()
تقریبا خوب دادم اول از همه از سر جلسه بلند شدم.خیلی می ترسم ......
....ترو خدا برام دعا کنید که امتحانام با موفقیت تموم بشه
.........خیلی می ترسم یعنی من همیشه از اینده ترسیدم
.......نمیدونم چی کار کنم
......همین نگرانی از اینده باعث شده که خیلی جاها کم بیارم........ولی از حالا به بعد به خودم قول دادم که همیشه به خودم مسلط باشم .........وبا فکر چیزای خوب اینده زندگی کنم......![]()
![]()
![]()
به قول یکی از دوستام دنیا دوروزه یه روزشم امروز باشه
.......راستی شما می دونید وقتی چسب می ریزه رو لباس چطوری می شه بر طرفش کرد؟![]()
تا فردا یا شایدم پس فردا خدا حافظ (چون فردا امتحان تاریخ دارم)![]()
ای روزگار........![]()
![]()
![]()
![]()
فعلا..........![]()
سوتی.......![]()
چند روز قبل تو کلاس که بودم یه کارای بدی کردم
(حالا فکر بد نکنید)یه چند تا سیدی اورده بودم و گذاشته بودمشون لای دفترم ....![]()
سر کلاس بوذم که یکی از دوستام همون دفترمرو خواست
...منم کلا یادم رفته بود وتا اومدم دفتر رو دراز کنم سیدیها از توش افتاد رو زمین![]()
باورتون نمی شه ولی صحنه ای رو که معلم سیدی ها رو میبینه جلوی چشم دیدم ....نزدیک بود سکته کنم.....![]()
![]()
![]()
با دست زدمشون زیر میز ...
دیگه به فکر این نبودم که سیدی ها خش می افته ....خدایی شد که سیدی ها رو ندید.....همون موقع به خودم قول دادم که دیگه از این کارها نمی کنم.![]()
...ولی کو گوش شنوا...با اجازتون بازم هی سیدی می اوردیم وبا هم رد وبدل می کردیم........![]()
که خوشبختانه حتی یک بارهم لو نرفتیم(ما اینیم دیگه)........![]()
![]()
راستی چهارده اردیبهشت تولدم بودااااااااا.....![]()
![]()
نمی خواین بهم تبریک بگید...خوب بعد از اینکه تبریک گفتید با دادن چهارتا فحش برید...![]()
.نازک دل.....![]()
چند روز قبل با بچه ها تو حیاط نشسته بودیم که دیدیم یه گوشه ی حیاط بچه ها جمع شدند..
من رفتم واز شروین سوال کردم چی شده گفت:دیروز فائقه یه گنجشکو که زخمی شده بود برد خونه وامروز اوردش وگذاشتش بالای دیوار ولی حالا دیدیم که افتاده ومرده...خلاصه گنجشک رو انداختن تو سطل اشغال وماهم رفتیم...
.یکهو دیدم که ته حیاط فائقه رو یه نیمکت نشسته وروش اونوره...رفتم کنارش که دیدم داره زارزار گریه میکنه...
دستم رو گذاشتم رو شونشو گفتم خره تو چقدر دل نازکی حالا مگه چی شده؟به خاطر گنجشک گریه می کنی؟گفت اره ولی به کسی نگو
!!!!!!!!!!!!منم گفتم باشه ....خلاصه اینم از دل نازکی رفیق ما......![]()
![]()
ای روز گار...........![]()
فعلا.......![]()
![]()
